.: سالها... :.

به نام خدا

امروز کاخ نیاوران بودیم.

یک بار در سالهای دبستان هم رفته بودم و جز شکوه و جلال ندیده بودم.

ولی این بار دیگه هیچی به چشمم نمی اومد. خوشگل بود. خوشرنگ بود. ولی به نسبت آنچه امروز تو خونواده های متوسط به بالا می بینم چیز خاصی نبود.

تو بچه گی زمانی رفته بودم که تو خونه ها خبری از مبل و تابلو و فرشهای آنچنانی و تخت و کاغذ رنگی و دستشویی فرنگی و پرده های مجلل و لوسترهای دو آنچانی نبود. 

ما بودیم و تلویزیون دو شبکه ای سیاه و سفید و پشتی و فرشهای لاکی و پرده پارچه ای و رختخواب پشمی پنبه ای و لوسترهای کنفی تک لامپه. خب معلوم بود کف کنم...

وقتی از نیاوران پایین می اومدیم، لوکس فروشی ها رو نگاه می کردم و فکر می کردم فرح اگر الان می اومد و می دید که قصرش در برابر اینهمه زرق و برق چه وضعیتی داره شاید دغ می کرد. تازه ماشین روکش طلا هم دیدیم.




یک عمر خوردی! چی داری ببری؟

تازه خورده ها رو هم باید پس بدی!!!


پی نوشت:

وجدانا بخش اندرونی و اتاق بچه ها هنوز عالی بود.

بعد پارچه های دیوار رو چطوری تمیز می کردن؟ وای چه رنگهایی...


منبع این نوشته : منبع
رفته بودم

.: سر انجام :.

به نام خدا
خب. به حمدالله بعد از تقریباً یک ماه، در سال نوی میلادی و میلاد حضرت مسیح علیه السلام، کار پتوی خوشگلم به اتمام رسید. به همراه دوتا کوسن که از کنار کارم در اومد. فقط مونده پر بشه. 

کلاس خیاطی رو به خاطر سختی معلم، فعلاً کنار گذاشتم و می خوام با همین سرای محله شروع کنم ببینم خدا برام چی می خواد. فعلاً منتظرم که ظرفیت تکمیل بشه بهم خبر بدن برم سر کلاس.

بعد از پتو تنم درد می کنه برای کتاب. همسر میگه تو ایستگاه کلی رمان هست، بهش گفتم هفت هشتا بیار بلاخره یکیش هست که دوست داشته باشمش. ولی کتابهای خودم تموم شده. فعلاً هم شرایط خرید کتاب رو ندارم. شنیدم گرون تر هم شده به خاطر گرونی کاغذ.

دیگه، یکمی هم دارم گلدوزی رو پیش می رم. در تصمیمات بعدی شماره دوزی هم هست. همه اینها در حد رفع حاجت نه استاد شدن. و تست کردن. 

کلاً اینجوریم. دوست دارم همه اینها رو یک بار هم که شده تجربه کنم و وقتی لازم داشتم بتونم ازشون استفاده کنم. 
چه کارها که نکردم تو جهازم با همین خلق و خو. و کلاً در زندگانی. 




منبع این نوشته : منبع
فعلاً

.: نپر ! :.

به نام خدا

حسین و حسن و محسن و حمید و محمد و به به رو می گه خسین و خسن و مخسن و خمید و مخمد و بخ بخ.

همسر به شدت برای آموزش بیان صحیح کلمات باهام مبارزه می کنه. دیدگاهش اینه که بلاخره یاد می گیره، لازم نیست به این زودی از دنیای کوچولویی در بیاد. به اندازه کافی خودش شتاب داره. دیگه لباسشم داره خودش می پوشه. 



الان بهش گفتم بگو حسین گفت حسین. هول کردم. تند و تند ازش همه عبارات بالا رو پرسیدم و همه رو با ح گفت. خدای من هفته پیش همه اش خ بود. چی شد یوهو... دوباره پرسیدم. 

خسین 

خسن

مخسن

خمید

بخ بخ

هوووووففففف  درست شد.



پی نوشت:

جوری ترسیدم که انگار یه دستگاه بزرگ دیجیتالی گرون قیمت رو خراب کردم. 

:))


منبع این نوشته : منبع
حسین

.: نودو چیه امسال ؟ :.

به نام خدا

الان یادم اومد که پارسال که هر روز یه ماجرا و یک مرحوم داشتیم تا خود سال تحویل، شده بود هزارو سیصد و نود و مرگ به جای نود و پنج. 

بازیگرها و هنرمندان. پلاسکو. معدنی ها و ...

امسال دیگه چیه؟

پارسال خدا رو قسم دادیم تا سال زودتر تموم بشه بره پی کارش بلایا. ولی بدتر شده امسال.



خدایا رحمی...


منبع این نوشته : منبع
امسال

.: زلزل ههههههههههه :.

به نام خدا

آقا ما در جلسه ایمنی خانوادگی به این نتیجه رسیدیم از خونه مون بیرون نریم. یا خونه محکمه و رو سرمون آوار نمیشه. یا میشه دیگه. ولی از تو خیابون رفتن و با سنگ و شیشه و آوار برجهای بغلی و اطراف مواجه شدن، خیلی بهتره.

واقعا هیچ جای امنی در اطراف محل زندگیمون نمیشناسم. سر خیابون اون طرفی ستاد بحرانه، ولی در مسیرش در شرایط زلزله تمام ممنوعیتهای حرکت رو داره. کابل و برج برق، ساختمون بزرگ.

پناه میگیریم دیگه!

خدا فقط بهمون رحم کنه. 


منبع این نوشته : منبع