.: قرار... :.

به نام خدا
روز چهارشنبه، هشتم شهریور، امام رضای جان، طلبیدند مارو، طلبیدنی!
با سختی زیاد خودمون رو از بجنورد، به مشهد رسوندیم. با بدو بدو، که وقت زیارت، تو حال خوب و سر حال باشیم. قبل از غروب آفتاب رسیدیم مشهد...
چنان بلایی گرفتار شدیم که نشستم و یه فسسسسسسس زار زدم از رسیدن و نرسیدن، رسیدن و نطلبیدن، رسیدن و اذن دخول ندادن...
هی دور تا دور و زیرازیر حرم تاب خوردیم و تو اوج افسردگی و داغونی و خستگی، یهو همون پلیسی که دو ساعت قبلش  زجرم داده بود، بهمون یاد داد چی کار کنیم و پارک کردیم و ... هوووووف... ده شب، رفتیم زیارت...
یه بار تو سفر خوزستان، تو حرم علی بن مهزیار، خسته بازی در آوردم و مامان رو که حسابی فاز زیارت گرفته بود و کنده نمی شد رو مجبور کردم که "بریم"... حالا نوبت یاس سادات بود که جبران کنه...
ولی گفتم راضیم. به همین نگاه رو در رو راضیم. هیچچچ کاری نتونستم انجام بدم. جز یه زیارت نامه کوتاه و یه نماز کوتاه تر. تو اون ازدحام جمعیت شب عید، با یاس سادات نازنین که از خودشون دارم، مقابل ضریح ایستادیم و نگاه کردیم و دل دادیم و قلوه ستاندیم و ... تمام ... 


لاَ جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ تَسْلِیمِی عَلَیْکَ‏ و زار و تمام...


منبع این نوشته : منبع
زیارت

.: فقدان :.

به نام خدا

بابای عروس جانمون بعد تحمل یک دوره بیماری سخت و جانکاه، به رحمت خدا رفتند. 

فقط شاکر خداییم که این یک ماه و نیمه پیششون بود وگرنه خسارت وحشتناک می شد...

همش یاد روز عقد و روز عروسیشون می افتم. روز عقد گریه کردن و روز عروسی رفتن بیمارستان از غصه دور شدنش. به دخترها و دخترها به بابا خیلی وابسته بودن. الان برای همه و مخصوصا دخترها خیلی سخته...


شادی روحشون صلوات


پی نوشت:

دعا کنین تا اینجا که اومدیم، بشه بریم پابوسی شون...


منبع این نوشته : منبع
دخترها

.: شگفتانه :.

به نام خدا



همسر سرشلوغ حواس پرت هم نعمتیه ها!







پی نوشت:

این چند وقته هی می ترسیدم بیاد و من نوشته باشم و چهارمین سورپرایز تولدم بپره دود شه بره هوا. ولی بنده خدا انقدر سرش شلوغه که حتی اگر تو گروه خانوادگی یاد آوری نکرده بودن، یادش نبود شهریور اومده.

خلاصه که در عین ناباوری امسال هم با وجودی که خونه بود، موفق شدم شگفت زده ش کنم. البته با تشکر فراوان از خانواده ی همراه و خوبم. بابا و مامان و نرجس و داش خان و یاس سادات.


یاس سادات دو سه بار نزدیک بود لو بده. خونه مامان رو تزئین کرده بودم. هی شعر تولد تولد رو می خوند. می ترسیدم جلو باباش سوتی بده که الحمدلله نداد.

کیک های خامه ای بیرونی هم که دیگه سراغشون نمیرم. بسکه حالم یه جوریه به خامه. نرجس پخت و من تزئین کردم و خوب هم بود.



منبع این نوشته : منبع

.: گفتمان :.

به نام خدا

دایره المعارف:
آب بیده = آب بده
گذا بیده = غذا بده
شییییی = شیر
صددصد = صد در صد
کتابببه = کتاب
سلاملیکم = سلام علیکم
شب بخ = شب بخیر
بیشیمن = من بشینم (همزمان کوبیدن به جایی که می خواد اونجا بشینه)
بیشی = کنارم بشین (همزمان کوبیدن به جایی که باید بشینی)
کندوانه = خندوانه
بابا جی = بابا جون (بابای منو میگه)
ماما جی = مامان جون (مامان منو میگه)
بس= باز - باز کن!
بسه من = هم، واسه من - هم، بده من. بستگی به جایگاهش داره.
آلی = خاله. یه وقتها هم دقیقاً می گه خاله.


شعرها:
اتل متل توتوله ...
تاب تاب عباسی...
ما گلیم ماسنبلیم( اوایل با حرکت بغل کردن خودش برای بیان "بسته میشیم"، بعدتر با دو دست کنار گوش گذاشتم برای بیان "اینجوری میشیم اینجوری میشیم").
کنده کنده کندوانه ...
اگر گربه رو ببینم!!!!؟




پی نوشت:
تقریبا هیچی نیست که نتونه ادا کنه. ولی اینها کلمات گنگی هست که با منظور و دقیق بیان می کنه. و تکرار شونده هستند. خیلی کلمات درست هم داره که دیگه ننوشتم. این پست یادگاریه. انسان فراموشکاره. ذهنها پرن. خاطرات فررار.






منبع این نوشته : منبع
میشیم ,بیان ,اینجوری میشیم ,برای بیان ,همزمان کوبیدن

.: شرایط 2 :.

به نام خدا

ما، تو زندگیمون، هر چیزی که به دست میاریم رو با کلی تلاش و زحمت و با کلی دخل و خرج میزون کردن به دست آوردیم و می آریم. از تفریحات تا امکانات تا تحصیلات و مدارک و ...

علت پست قبل همین هست. 

یعنی تو این دوره و زمونه مگه چند نفر ژن مرغوبن؟ مابقی بالاجبار باید اینطوری پیش برن. حالا سقف آرزوها بالا و پایین داره. یکی برای نون شب، یکی برای یه ماشین ایمن تر، یکی برای یه خونه راحت تر، یکی برای یه مدرک بالا تر و ...

تو همین دوره مسابقه "خانه ما" یه خانواده شیرازی هستن که فقط پول برقشون تو حالت عادی 800 هزار تومن میاد. توی معرفیشون گفتن که با سختی به اینجا رسیدن. و ما باور نکردیم. مخصوصاً اون روزی که خیلی لارج، پاشدن رفتن شهروند خرید کردن. بعد مراحل که گذشت، می دیدیم واقعاً مادر خونه چه زحمتی می کشید و حرفشون باور پذیر تر می شد. هم زبان چرب و نرم، هم شِم و استعداد اقتصادی خوب و ... داشتن. یه جوری که فکر می کنی اگه همین الآن همه دار و ندارشون رو از دست بدن، همین زن می تونه دوباره همه شون رو بدست بیاره. 

اما کسی که تو زندگی هیچ بالا و پایینی نکشیده و یهو صاحب همه چیز شده چی؟ حالا ارث پدر و مادر و یا هر چیز دیگه.

برای این می گم که باید حس خوبی به پست قبل داشته باشم، بر خلاف آنچه که داشتم. 


چقدر داستان یادم اومد. 

داستان وزیری که به زنش گفت یه کاری بکن و زنه سالها الکی واسه وقت گذرونی نخ ریسید و جمع کرد و وقتی ویزر دربار از کار بی کار شد، با فروش نخهای زن دوباره به جاه و مقام رسیدن. 

و

...


منبع این نوشته : منبع
همین

.: شرایط 1 :.

به نام خدا
داشتیم "سرآشپز" می دیدیم. قسمت آخر بود. همینطوری که سفره رو می چید، هی غیر واقعی بودنش به چشمم می اومد. مثلاً وقتی سالاد شیرازی رو دیدم گفتم وجداناً کی بیدار شدید و مشغول کار شدید که سالادتونم سر جاشه. من هر وقت مهمونی دارم روز قبل همه کارهام رو هم انجام دادم باز اون روز باید 7 صبح بیدار بشم. با وجودی که فرفره هستم.
بعد گفتن خب دسته جمعی انجام دادن، گفتم نه همه اش رو دو نفری انجام دادن. می دونی واسه سالاد شیرازی واسه 50 نفر چند کیلو خیار گوجه می خواد؟؟؟ خیار و پیازش هیچ، می دونی گوجه خرد کردن چه سخته؟
بعد که ته دیگهای ته چینی رو روی ظرفها دیدم گفتم اَ می دونین چقدر زعفرونه؟! و داشتم حساب می کردم چندتا بسته شده.

بعد حرف مهمونی روز عید غدیر خودمون شد و برای شام برنامه ریزی می کردن، گفتن الویه، گفتم نه بابا کلی تو تعداد زیاد وقت گیره کی می خواد انجام بده؟ مامان جون گفتن مرغ. گفتم می دونین مرغ چنده و پایین هم نیومده؟؟؟ 
من خودم شنیسل آماده ب آ رو پیشنهاد دادم که پریروز بیرون می رفتیم درست کردیم و با سس رنچ خوردیم و عالی بود و مناسب مهمونی بود حسابی.

پیشنهاد دادم و رفتن در مورد فکر کنن.
ولی چیز جالبی دیدم تو مذاکرات امشبم. 
که چقدر خانه دار شدم و چقدر سرم تو این چیزهاست. تا قبل از اون که ازدواج کنم کی می فهمیدیم مرغ چنده؟ الویه چقدرکار داره و برای 50 نفر چند ساعت باید گوجه خرد کنی واسه سالاد شیرازی. تازه ازون دخترهای دست به سیاه و سفید نزننده هم نبودم. کلی مامانم تو کار خونه روم حساب می کرد.
حالا احساس داخلیم چرا بده نمی فهمم. در حالی که این اتفاق و این چیزها اصلاً هم بد نیست.



پی نوشت:
من عاشق مسابقه "خانه ما" هستم. یعنی عاشق ها. متاسفانه این دوره با وجودی که خیلی بهشون علاقه داشتم، روزهای پخشش رو گم کردم و خیلی از قسمتهاش رو از دست دادم.
حالا دوستهام بهم پیشنهاد می دن حتماً تو این مسابقه شرکت کنم. اگر تحمل استرس داشتم شرکت می کردم. 


پست بعدی هم به این پست مرتبته.


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,انجام ,دادم ,گوجه ,چقدر ,پیشنهاد ,سالاد شیرازی ,پیشنهاد دادم ,دیدم گفتم ,واسه سالاد ,واسه سالاد شیرازی

.: دختر کوهستان :.

به نام خدا

زار نزدم. دوسه تا فحش آبدار نثارش کردم.

یعنی خودش مجبورم کرد که فحشش بدم. خط به خط کتاب رو تا این حد توصیفات عالی کردی، اینهمه از تاریخ قفقاز توش آوردی، اینهمه گره و رهایی گره و رهایی انداختی وسط که اینطوری تمومش کنی آخه؟؟؟؟



ازین کتابهایی بود که دوست داشتم و دوست نداشتم تموم بشه. پر از نور و حس خوب و رنگ و غم و وقایع تلخ و شیرین و روایتهای زندگی جذاب و ... با اون جلد قشنگش...

حیف. اصلا از آخرش خوشم نیومد. 

بی تربیت.




پی نوشت:

کتاب که می خوندم همسر کنارم رو کاناپه خوابش برد. تموم که شد بیدارش کردم که بره سر جاش بخوابه. تو چشمهام نگاه کرد و گفت:

"می بینم که از آخرش خوشت نیومده!"




یعنی صفحات آخرو خونده فهمیده یا از رو قیافه م؟؟؟

در هر دو صورت لایک داره والا.

الحمدلله


منبع این نوشته : منبع

.: بعد اینهمه وقت :.

به نام خدا

کلی قطوره. همش 100 صفحه مونده. تا همین ظهر دیگه اعصاب و دل نداشتم که دوباره برم سراغش. هی نخوابیدن یاس رو بهانه کردم. بعد شستن لباسها رو. بعد پهن کردنشون رو. بعد جارو زدن اتاق. بعد دیدم دیگه تو این ساعت از عصر نه کاری باقی مونده نه اصلاً کار دیگه ای می شه انجام داد، جز خوندن. پس با کلی اضطراب دوباره شروع کردم و به فصل آخر رسیدم و باز گره ها باز شد و دارم دائم قسمش می دم که حالم رو بعد از اینهمــــــــــــــــــــــــه انرژی مثبت نگیره و یه  Happy End واقعی و عالی تحویلم بده. مثل خط به خط و واژه به واژه ی تا الآنش...


یعنی واقعاً نیاز دارم ها. می شینم زار می زنم اگه خرابش کنه! تا این حد...


منبع این نوشته : منبع

.: آخه این چه وضعشه؟ :.

به نام خدا


چرا باید از فهمیدن اینکه "دلم می خواد بِرَندم مال خودم باشه" انقدر احساس خجالت کنم؟ 

چرا باید از فهمیدن اینکه "خاص بودن رو دوست دارم" حس بدی داشته باشم؟

چرا باید از فهمیدن اینکه "دوست ندارم ازم تقلید بشه" به خودم نهیب بزنم؟؟؟



الآن اون تیتر منظورش چیه دقیقا؟

نمی شه شمای والد کمک به ما نکنی؟ خسته شدی به قرعان یکمی استراحت کن جانم!



منبع این نوشته : منبع
اینکه ,فهمیدن ,فهمیدن اینکه

.: هذیانات درونی :.

به نام خدا
خیلی خیلی خیلی وقتها، از اینکه توی پستم چنین جمله ای داشته باشم: "من از اون جور آدمهایی هستم که..." یا " من اینطوریم که..." ابا دارم و ازش پرهیز می کنم. 
از نوشتن کلمه "من" خیلی حس بدی بهم دست می ده و از اینکه از پستهام حس "تکبر"، "غرور"، "عاشق خود بودن" برداشت بشه خیلی می ترسم.
درسته که من "خود"م رو دوستش دارم. براش احترام قائلم با تمام خصوصیات کم و زیادی که داره، بهش اعتماد دارم و از چیزی که هست راضی هستم و دلم می خواد همش رو به جلو باشه و بالاتر بره مخصوصا در رابطه با درونیات و خلقیات، ولی نمی فهمم چرا باید انقدر از عبارت "من" بدم بیاد.
چرا باید همش چرتکه بندازم براش؟
آخه این چه وضعشه؟
چرا یه دقیقه راحتش نمی گذارم؟
چرا انقدر خط کش دور و برش هست؟
آخه یه خطکشTبرای صراط مستقیم و یه خط کش معمولی برای مسیر افق بسه دیگه!
صدتا که خطکش لازم نیست بابا جان من.


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,خیلی خیلی

.: باد پاییزی :.

به نام خدا

هوای تهران کاملا پاییزیه. حتی گرماش شبیه یه روز گرم مهر ماهه.

اوایل بارداریم شهریور و پاییز بود. الان همش حس اون موقع رو دارم. خوشش خاطراته و بدش همین پاییز. من واقعا پاییز رو ندوست.

و اما...

باد پاییزی که میگن بر حذر باش ازش، کار دست ما داد. از روز آخر سفر تا دیروز همسر مریض بود و از دیشب یاس سادات. 

بچم چشاش مریض، آب بینی ش جاری، پشت لبش سرخ، بی حوصلهههه، با عشوه و ناااز زیاد. جوری خطابم می کنه مامااااان که دل سنگ آب میشه چه رسد به من. 

داستان شد برام. حالا چهار روز هم این مریض باشه بعدش نوبت منه و ... بعله خدا بخواد روز افتتاحیه نمایشگاه مریضم و اصلا معلوم نیست بتونم برم.



خدایا پروردگارا پلیز هلپ می.





منبع این نوشته : منبع
پاییز

.: اولین :.

به نام خدا

هفته پیش بود.

مبصر کلاس خطمون بهم پیام داد که "بابا کجایی که اینهمه خبر ازت گرفتم نیستی!؟"(گوشیم خرابه چون)

ادامه پیام نوشته بود که برای نمایشگاهی که در حال کار هستن، حتی شده یه دونه کار بفرستم.

اصلا حوصله نداشتم. با یاس سادات واقعا نمی شد. چند وقتی بود که وسایل خاطره انگیزمون رو که از روز اول آشنایی نگه داشته بودم و وضع آشفته گرفته بود، رو روی میز نهارخوری پهن کرده بودم که کتاب بشن.

یاس سادات هم دوست داشت باهام همراهی کنه و کنارم می نشست نقاشی می کشید؛ ولی با وجود یه عالمه محافظت، سه بار با پشت سر، از رو صندلی افتاده بود رو زمین. دیگه این کارو گذاشته بودم واسه عصرها که خوابه. ولی خط، کار پر سروصدایی هست و تمرکز طلب می کنه. 

گفتم نه ولش کن و برخلاف تشویقهای همسر اصلا سراغش رو نگرفتم.

دو روز گذشت و سارا، دوست صمیمی کلاس خطم بهم زنگ زد و همونها رو اومد بگه؛ پریدم تو حرفش که:

" حالا من نمی تونم همراهیتون کنم هی زنگ نزنین حالمو بگیرید"

کلی خیالش راحت شد که در جریان کل ماجرا هستم، (تو پرانتز بگم که تو گروه عضو بودم و وقتی فهمیدم دارن برای نمایشگاه تلاش می کنن، دیگه نرفتم داخلش که دلم نسوزه). حالا تمام تلاشش رو کرد برای راضی کردنم، بهم روش می گفت و راهکار می داد که با خواب یاس هم بتونم کار انجام بدم.

شکفتم. یهو از این رو به اون رو شدم. در کمد رو باز کردم و ازینکه دیدم کیف خطم اون بالا نبود، کلی حال کردم.

دیگه تمرکز و لوس بازی رو گذاشتم کنار. تندی یاس رو سپردم به مامان و اومدم بین ترکیبهاییم که استاد تایید کرده بود چندتا انتخاب کردم و به جای کاغذ کالک اعلایی که زیر تخت بود و به خاطر دستم بهش دسترسی نداشتم، کاغذ روغنی شیرینی برداشتم و شروع کردم و تست و اجرا و تست و اجرا و تست و اجرا و ...  دو روز بعد تمام شد.

یاس بود. همسر بود. کمک و حمایت همه بود. اون شرایط ایده آلی که منتظرش بودم نبود، ولی نتیجه کار؛ خودم و سارا و استاد و بچه ها رو شگفت زده کرد.

تا مدتها برای برگشتن به جمعشون تشویقم کردن و کلی بهم حس خوب دادن و من کیفورم حسابی. واقعا هر بار که به این جمع نیاز داشتم، بهترین جوابهارو ازشون گرفتم. خدا تک تکشون رو حفظ کنه. مخصوصا استاد نازنینمون رو.





اولین نمایشگاه گروهی به حساب میاد.

باید بشینم با خودم یه جلسه بگذارم که انتظارم چیه.


منبع این نوشته : منبع
استاد

.: پرتگاه :.

به نام خدا

شبهایی که یاس سادات تو تخت ما می خوابه، تا صبح خواب عبور کردن از جاده ای که یک طرفش پرتگاهه و یک طرفش چیزهای خطرناک، می بینم.

این وری بیفتم رو یاسم اون وری بیفتم رو زمینم. لب به لب با همین فرمون باید برم جلو تا صبح بشه. یا مثل الان، نصف شب که خوابش سنگین شده از  خواب بپرم و بذارمش سرجاش.



پی نوشت:

قیافه خوابش ... تا پای مردن پیش می برتم...

بخوای بزرگ بشه و نشه... 

تناقضات مادری...



منبع این نوشته : منبع